سوار ماشین ، به سمت اداره می رفتم

سر راه زنی را دیدم که دست بلند می کرد و منتظر ماشین بود

ماشین های قبل از من سوارش نکردند

و بی تفاوت از او گذشتند

شیشه ی ماشین را کمی پایین دادم تا صدایش را بشنوم

نزدیکش که رسیدم آرام گفت :

امیرآباد شمالی می روم پول هم ندارم آقا . . .

سوارش کردم و به او گفتم تا امیرآباد شمالی نمی روم

اما تا نزدیکی های آنجا می روم و او با لفظ خدا خیرت دهد جوان

از من تشکر کرد

چادرش را به دور خود پیچانده و درون صندلی فرو رفت

معلوم بود که در این هوای سرد خیلی منتظر ماشین بوده اما کسی

سوارش نکرده است

شیشه را بالا بردم و بخاری ماشین را روشن کردم تا کمی گرم شود

زنی حدودا" 50 - 55 ساله بود

آرام آرام شروع به صحبت کرد

شوهرم معتاد بود که چند سال پیش از او جدا شدم و الان هم

از او اطلاعی ندارم

زمانی که بود من بایستی خرجش را می دادم

یک پسر و دختر نوجوان دارم که در حال حاضر مشغول

تحصیل هستند

در یک خانه ی اجاره ای در حاشیه ی تهران زندگی می کنم

الان هم برای کار و نظافت کردن خانه به امیرآباد شمالی می روم

 

 

یک شرکتی در امیرآباد هست که برای ما کار پیدا می کند

و ما را به خانه های مورد نظر می فرستد و 50 درصد مبلغ را هم

از ما می گیرد

گفتم : 50 درصد که خیلی زیاد است یعنی نصف مبلغ دستمزد

شما را می گیرد؟

گفت : بله ؛ چاره ای نیست بهتر از بیکاری است

گفتم : خب نزدیک محله ی خودتان جایی پیدا کنید مثل تولیدی یا ...

که هم تردد شما کمتر شود و هزینه ی ایاب و ذهاب تان کمتر

شود و هم وقت تان تلف نشود و هم دستمزد تان کامل نصیب خودتان

شود

نگاهی پر معنا به من کرد و آهی سرد کشید و سری تکان داد ...

طاقت نیاورد و گفت : اگر یک چنین جایی بود که با سر می رفتم

دیگر نیازی به استخاره نبود

از گفتن حرف احمقانه ی خودم شرمنده شدم و سکوت کردم

منم ناخودآگاه نصیحت های احمقانه ی دیگران را تکرار کرده بودم

رادیوی ماشین روشن بود و صدای ضعیفی به گوش می رسید

گوینده ی اخبار راجع به بیمه ی تامین اجتماعی صحبت می کرد

متوجه شدم که زن زیر لب چیزی می گوید

نیم نگاهی به او کردم

چشمانش خیس شده بود

آرام آرام با خود زمزمه می کرد : بیمه ... تامین اجتماعی ...

رفاه ... آسایش ... و در نهایت لبخند تلخی زد و به بیرون

نگاه کرد

به مقصد که رسیدیم قبل از پیاده شدن ، او را راهنمایی کردم

که ادامه ی مسیر را چگونه برود و او هم با جملاتی از

من تشکر کرد

جوان الهی که خیر ببینی

جوان الهی که هر چی ...

جوان الهی که ...

و من مثل همیشه ، متحیر از چرخش گنبد نیلی به راهم

ادامه دادم و در ذهن با این واژه ها کلنجار می رفتم

بیمه ... تامین اجتماعی ...

اعتیاد ... بهزیستی ...

خانواده ی بی سرپرست ...

مادری 55 ساله ...

دختر و پسری نوجوان ...

 

 

یادم آمد سالها پیش یک نوشته از کارو خواندم که خیلی

به دلم نشست و با گذشت چندین سال ،

هنوز از ذهنم پاک نشده است

به هر کس ، هر جا کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد

نصیحت بارش کردند.

کمال کوشش خود را کرد که بجای نان به روده هایش ،

به روده های گرسنه اش نصیحت بقبولاند !

هم روده ها خندیدند ...

هم نصیحت ها ...

با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده ی خالی براه افتاد .

تصادفا" به گورستانی رسید که در پهنه ی ماتمبارش مرده ای را

با قهقهه خاک می کردند !

وحشت کرد ...


اولین باری بود که می دید مرده ای را با خنده بخاک می سپارند !

پیرمردی رهگذر ، راحتش کرد ، گفت :

جوون !

بیخیالش ...

اون که تو تابوته ، دیوونه است و اینا هم که دارن خاکش می کنن ،

ساکنین دار المجانینن !

وحشت نخستین جای خود را به وحشت شکننده تری داد :

ترسید جنون دیوانگان بر عقلش مستولی شود ...

ناگهان ، بیادش آمد که یک کوله پشتی پر از نصیحت بارش است !

خندید ...

فکر کرده بود که برای جلوگیری از تسلط جنون ،

از نصیحت ها کمک خواهد گرفت .

هنگامی که کوله پشتی را باز کرد ، از نصیحت ها اثری ندید ...

و قلبش چون قطره اشکی دیده گم کرده به ته سینه اش فرو غلطید ...

بیچاره نصیحت ها !

بینوا نصیحت ها !

همه از گرسنگی مرده بودند ...