نمی دانی چه دردیست وقتی که تمام سراپای وجودت پر از غم و غصه ی

بی پایان است و می خواهی یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کرده و گریه کنی و

دلت را خالی کنی ؛ آنهم چه گریه ای . . .

اما هر چه کنکاش می کنی کمتر پیدا می کنی و مایوس تر از قبل باز هم به

تلاش خود ادامه می دهی اما دریغ از یک سرسوزن جا ؛ هیچ گوشه و کناری را

پیدا نمی کنی و از سرناچاری ، مجبور می شوی به دستشویی پناه آورده و از

ته دل گریه کنی . . .

 

 

در واقع ، جایی بهتر از دستشویی پیدا نمی کنی که خلوت کرده و از ته دل

آن قدر گریه کنی که احساس کنی تمام جانت ، با اشک هایت ، از چشمانت ،

روی گونه هایت غلطیده و در نهایت به خاک می افتد . . .

اما باز هم گریه امانت را بریده و به هق هق افتاده و برای اینکه دیگران صدای

گریه هایت را یا بهتر بگویم صدای نعره هایت را نشنوند ، مجبور می شوی

شیرآب را باز کرده تا صدای هق هق گریه هایت در صدای شرشر آب

گم شود تا بغضی که چندین روز خفه ات کرده را ترکانده و

خودت را خلاص کرده و راحت شوی . . .

 

 

نمی دانی چه دردیست . . .

نمی دانی . . .

نمی دانی چه دردیست اینگونه گریستن ها . . .

تصور غم و غصه ی انباشته شده ات یک طرف . . .

تجسم ترکیدن بغض ات توی دستشویی و گریه های بی امان و

نعره های دیوانه وار و صدای شرشر آب هم یک طرف دیگر . . .

نمی دانی چه دردیست . . .

اینگونه گریستن ها . . .

نمی دانی . . .

و به خیال خام خودت که دیگر تمام شد و دلت را خالی کرده و راحت شدی ؛

اما هنوز از دستشویی بیرون نیامده باز هم گریه به سراغت آمده و به

هق هق افتاده و چشمان خون افتاده و پف کرده ات پر از اشک شده و

دوباره گونه هایت خیس خیس خیس می شود . . .

اما دیگر دیر شده است و راه برگشت هم نداری . . .

این بار دیگر هیچ جایی نیست که پناه آورده و دلت را خالی کنی ،

حتی دستشویی . . .

پس بناچار مجبور می شوی که گریه هایت را فرو خورده و هر چه داری

درون خود ریخته و به در و دیوار نگاه کنی و چند نفس عمیق کشیده تا

شاید به خود مسلط شوی و از حال و هوای گریه بیرون بیایی تا کسی

پی به راز درونت نبرد . . .

 

 

نمی دانی چه سخت است این گونه گریستن ها ؛ وقتی که با نگاه های

کنجکاوانه ی دیگران بازخواست می شوی و

هیچ دلیلی برای چشمان قرمز و خون افتاده و پف کرده ات نداری و

آسمان ریسمان می بافی که عجب هوای آلوده ای !!!

چشمانم بد جوری می سوزد ، آیا شما هم چنین هستید ؟؟؟

و بدون اینکه منتظر پاسخ باشی راهت را کج کرده و به گوشه ای

پناه آورده و در خود فرو رفته و به نقطه ای نامعلوم خیره می مانی . . .

نمی دانی چه سخت است این چنین گریستن ها . . .