وصف حال

 

 

 

 

این هم شعری دیگر

در وصف حال و احوال من :

 

.

.

.

 

ای کـه تـو گفتــی بـه اسـم مـن کسی رو نـداری

دیـگه آدم شــــــدی و بـه مــن نیـــــازی نـداری

فکـر نکن دنیـا همیـن طور مـی مونه به کـام تو

مـن که رفتـم خـط زدم ، خـط سیــــاه رو نـام تو

چـی خیـال کـردی منـو ول کردی تو دستای بـاد

چطـــوری دلـــت اومـد عشقمـونـو بـردی ز یـاد

مگــه تـو بـویـی نبـردی از مــــــرام و معرفــت

رفتــی و منــو فـروختـــی بـه غـریبـــه عـاقبــت

می خوام این فکر تو رو از تو ســرم بیرون کنم

خونـه ای که ساختـه بودیـــم توی دل ویرون کنم

می دونـــم یه روز میشـــه میای سرحرفـهای من

اما اون روز دیگه دیره،تو دیگه مُردی واسه من

 

 

 

 

 

نامه

 

 

 

 

از نو برای تو می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن . . .

.

.

.

 

اما عشق مقوله ای است دیگر:

که به فرمایش حضرت مولانا :

همه چیز بازیست الا عشق بازی . . .

.

.

.

 

عشـــق ، این شعله که به دار و ندارم افتاد

گـره ای بـود کـه در رشتــــه ی تـارم افتاد

جانــــم از راه گلو داشـــــــت می آمـد بالا

آنچنان سخت کـه یـک دفعـه فشــــارم افتاد

آخـرین نامـه از دســـــــت مـن آنجایــی که

گفتـه بودی که تـورا دوســــت ندارم ، افتاد

چه بگویم به چه طرزی دل و جانم میسوزد

عشــــــق این شعله که بر دار و ندارم افتاد

 

 

 

دوره و زمانه ی ما

 

 

 

 

 

چه دوره و زمانه ای شده این روزها . . .

کسی که تا دیروز تمام زندگی و

تمام دنیای من بود

امروز یکی دیگر تمام زندگی و

تمام دنیای او شده . . .

واقعا مسخره است . . .

نه ؟؟؟!!!

امان از این روزها . . .

نکبت بارتر از این زندگی هم

می توان یافت ؟!

 

 

 

 

می خواهم به دامنه ی کوهی رفته و

با تمام وجود نعره زنم که :

گفتمت حذر از عاشقی ؛ نگفتمت ؟؟؟

 

 

 

 

ناز دل

 

 

 

دل من طاقت بیار

 

دیگه هیچ به روت نیار

 

اون رفته و بر نمی گرده

 

دیگه هیچ وقت به جوش نیار

 

گفتی جای پات قرص و محکمه

 

دیگه هیچ به خودت نناز

 

 

 

 

 

 

 

 

رنج دنیای ما

 

 

 

 

توی این دنیا هیچ چیزی ارزش دل سپردن و

هزینه کردن وقت و انرژی و

از همه مهمتر ارزش تلف کردن عمر آدمی را ندارد . . .

از فرزند که بالاتر نیست !

آیا هست ؟

تمام مال و اموال و عمر و جوانی و زندگی و هستی و

نیستی ات را به پایش می ریزی اما در انتها ،

 

 

پشت کرده و به دنبال خواسته ها و

نیازهای خود رفته و پشت سرش را نیز نه نگاهی و نه یادی ،

بلکه نیم نگاهی هم نخواهد انداخت . . .

چه رسد به یارآدمی که دلی دارد و دلش امروز با منو ،

فردای دگر ، با یار و نگار و پی دلدار دگر خواهد بود . . .

این است واقعیت زندگی و رنج  دنیای ما . . .

درد این است . . .

 

 

این همه نالیم از جور و جفا

پس کدام از ما بباشد با وفا

هر یکی در حسرت عشق دگر

هر یکی نالان ز عشق یکدگر

آن یکی های دگر پس کیستند؟  

ار نیند عشق دگر، پس کیستند؟

شهوتت تعبیر عشاقی مکن

بس خدا را با دلم بازی مکن

 هرکه راعاشق شدی عشق کسیست

هر گلی را عشق بازی از خسیست

خس نی گر تو به گلها پشت کن

در جوار تک گل خود رشد کن

 

 

گر هوسرانی و شهوت آرزوست

بر گلت بنگر،هوسرانی بدو است

بعد از آن هرگز ننال از جور یار 

هر چه آمد بر سرت از خود بدار

بهر گلداری چو شمعی سوختن

بایدت تا عاشقی آموختن

عشق بازی این چنین گر سهل بود

داغ لیلی حال مجنون جهل بود

این سخن با جان شنیدن را سزاست

این نه شعر بل شیره جان رضاست . . .

 

 

 

 

انتهای زندگی

 

 

 

توی زندگی یه انتهایی داره

که انتهاش یه دیواره یه دیواره

تمام دنیا رو که بگردی

هیچ کسی دوستش نداره نداره

پشت این دیواریعنی

چی داره چی داره

همه فکر میکنن که پشتش

چی داره چی داره

اما نمی دونن که پشتش

هیچی نداره هیچی نداره

اما خیلی ها واسه این هیچی

همه ی زندگیشون رو

دادن و میدن دوباره دوباره

 

 

یه دیواره یه دیواره

پشتش چی داره چی داره

هیچی نداره نداره

زندگی رو دادن و میدن دوباره

زندگی رو باختن دوباره

این قصه پایانی نداره

هنوز هم تکرار میشه دوباره

تکرار میشه دوباره دوباره . . .

 

 

 

 

روزگار ما

 

 

 

دلم گرفته ؛

دلم خیلی گرفته ؛

از دست تو ؛

از دست خودم ؛

از دست دنیا ؛

از دست روزگار ؛

از دست همه و همه ؛

 

 

وقتی می نشینم و به روزهای جاری زندگی می نگرم !

وقتی به جنگ ( دو از سه ستون ) دنیایم می نگرم !

وقتی یکی برای ماندن ، دیگری را به لجن می کشاند !

تازه می فهمم که چقدر از اعتقادات راستینم

پوچ و پوشالی بوده . . .

باید خندید . . . !!!

به این دنیایی که برای خود ساخته ایم . . . !!!

واقعا" مسخره است . . . !!!

 

 

 

شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید ؛

کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است

وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید

وقتی حدیث درد برایم مکرر است

وقتی ز چنگ شوم زمان مرگ می چکد

وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است

وقتی بهار وصله ناجور فصلهاست

وقتی تبر مدافع حق صنوبر است

وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست

وقتی که نقش خون به دل ما مصور است

از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد

شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است

این تخته پاره ها که با آن چنگ می زنید

ته مانده های زورق بر خون شناور است...

 

 

 

چه کسم من

    

 

 

 

ز كشاكش چو كمانم به كف گوش كشانم     *     قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم كه ز برجي سوي برجي     *     به نحوسيش بگريم به سعوديش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش     *     نفسي همتك بادم نفسي من هلپندم

نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان     *     ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسي فوق طباقم نفسي شام و عراقم     *     نفسي غرق فراقم نفسي راز تو رندم

نفسي همره ماهم نفسي مست الهم     *     نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم

نفسي ره زن و غولم نفسي تند و ملولم     *     نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم

بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون     *     كه من از سلسله جستم و تد هوش بكندم

چه كسم من چه كسم من كه بسي وسوسه مندم  *   گه از آن سوي كشندم گه ازين سوي كشندم

هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر     *     كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم

بده آن باده جاني ز خرابات معاني     *     كه بدان ارزد چاكر كه از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي     *     كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

به خدا كه نگريزي قدح مهر نريزي     *     چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم

 ارسالی : راوی

مولانا

 

 

 

پیشتر آ پیشتر چنـــــــد از ایـن رهــــزنی         چون تومنی من توام چـند تویی ومنی

نـورحقیم وزجـــاج باخــودچنـدیـن لـــجاج          از چـه گـریـزد چنین روشنی ازروشنی

ما همه یک کاملیم از چه چنین احولـیم          خـوار چـرا بنگرد سـوی فقیـــــران غنی

راست چرابنگرد سوی چپ خویش خـوار         هردوچو دست تواند چه یمنی چه دنی

مـاهمه یک گوهــریم یک خرد یک سریم         لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی

زیـن زمـنی خیـــز کـن با همه آمــــیزکـن         باخود خود حبه ای با همه چون معدنی

هرچه کند شیر نر سگ بکند هم سگی         هـرچـه کـند روح پـاک تـن بکند هـم تنی

روح یکی دان و تن گشته عدد صــد هزار         همچو کـه بـادامها در صـفت روغــــــنی

چند لغت در جهان جمله به معنی یکـی         آب یکـی گشـته چـون خابیها بشکنــی


 

شعر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیام

 

 

 

 

یاد

 

 

 

بزرگ بینی

 

 

نگه كرد بر قبايش مهتري     بگفتا نباشد در   جهان    چون مني

 

ندا آمد از فراز سرو سهي      كه خواري است سرانجام ما ومني