حکایت لحظه های عمرم

 

 

 

 

یک لحظه خوبم و

لحظه ای دیگر،

خراب و ویران و

تمام آرزوهایم بر باد رفته . . .

لحظات خوبم کوتاه و

لحظات خرابم

طولانی و ماندگارند . . .

این است حکایت لحظه به لحظه و

ثانیه های عمرم

ای همه ی من . . .

 

 

 

 

 

وصف حال

 

 

 

 

این هم شعری دیگر

در وصف حال و احوال من :

 

.

.

.

 

ای کـه تـو گفتــی بـه اسـم مـن کسی رو نـداری

دیـگه آدم شــــــدی و بـه مــن نیـــــازی نـداری

فکـر نکن دنیـا همیـن طور مـی مونه به کـام تو

مـن که رفتـم خـط زدم ، خـط سیــــاه رو نـام تو

چـی خیـال کـردی منـو ول کردی تو دستای بـاد

چطـــوری دلـــت اومـد عشقمـونـو بـردی ز یـاد

مگــه تـو بـویـی نبـردی از مــــــرام و معرفــت

رفتــی و منــو فـروختـــی بـه غـریبـــه عـاقبــت

می خوام این فکر تو رو از تو ســرم بیرون کنم

خونـه ای که ساختـه بودیـــم توی دل ویرون کنم

می دونـــم یه روز میشـــه میای سرحرفـهای من

اما اون روز دیگه دیره،تو دیگه مُردی واسه من

 

 

 

 

 

نامه

 

 

 

 

از نو برای تو می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن . . .

.

.

.

 

اما عشق مقوله ای است دیگر:

که به فرمایش حضرت مولانا :

همه چیز بازیست الا عشق بازی . . .

.

.

.

 

عشـــق ، این شعله که به دار و ندارم افتاد

گـره ای بـود کـه در رشتــــه ی تـارم افتاد

جانــــم از راه گلو داشـــــــت می آمـد بالا

آنچنان سخت کـه یـک دفعـه فشــــارم افتاد

آخـرین نامـه از دســـــــت مـن آنجایــی که

گفتـه بودی که تـورا دوســــت ندارم ، افتاد

چه بگویم به چه طرزی دل و جانم میسوزد

عشــــــق این شعله که بر دار و ندارم افتاد