توی گرمای تیرماه ، منتظر سبز شدن چراغ بودم.

دختر بچه ای توجه ام را جلب کرد

آرام آرام آمد کنار شیشه ی اتومبیل و با نگاهی پر از خواهش

و تمنا ، پرسید :

آقا یه شاخه گل می خری؟

با لبخندی گفتم :

دختر جان ، اگر تمام گل ها را بخرم

تو الان برمی گردی به منزل تان؟

با خوشحالی گفت :

آره

تمام گل هایش را گرفتم و پولش را دادم و

خوشحال که دختر بچه را از گرمای تابستان نجات داده ام

هنوز از چراغ عبور نکرده بودم که دیدم

همان دختر بچه با چند شاخه گل ،

دوباره زیر آفتاب سوزان تابستان

لابه لای ماشین ها گل می فروشد . . .