دختر گل فروش

توی گرمای تیرماه ، منتظر سبز شدن چراغ بودم.
دختر بچه ای توجه ام را جلب کرد
آرام آرام آمد کنار شیشه ی اتومبیل و با نگاهی پر از خواهش
و تمنا ، پرسید :
آقا یه شاخه گل می خری؟
با لبخندی گفتم :
دختر جان ، اگر تمام گل ها را بخرم
تو الان برمی گردی به منزل تان؟
با خوشحالی گفت :
آره
تمام گل هایش را گرفتم و پولش را دادم و
خوشحال که دختر بچه را از گرمای تابستان نجات داده ام
هنوز از چراغ عبور نکرده بودم که دیدم
همان دختر بچه با چند شاخه گل ،
دوباره زیر آفتاب سوزان تابستان
لابه لای ماشین ها گل می فروشد . . .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ساعت 6:7 توسط گم کرده راه
|