دلتنگ کودکی

دلتنگم
دلتنگ کودکی ام
دلتنگ روزهای خوب کودکی ام
دلتنگ ایام خوش کودکی ام
دلتنگ دوران بی خبری . . .
دلتنگ باغ پدری . . .
دلتنگ قدم زدن در باغ پدری
دلتنگ روستای قدیمی اجدادی
که نوروز هر سال ، از بوی خوش مزارع و باغهای سرسبزش ، سرمست می شدم
که تابستان هر سال ، در رودخانه ی روستا با تمام وجود ، لذت شنا کردن را می چشیدم

دلتنگم . . .
برای همه و همه دلتنگم . . .
هنوز دلتنگم . . .
چه می شد اگر دوباره برمی گشت . . .

افسوس . . .
و صد افسوس . . .
که نه روستا آن حال و هوای گذشته را دارد . . .
و نه روزگار به عقب بر می گردد . . .
و نه ما به کودکی . . .
پس خداحافظ کودکی . . .
خداحافظ خاطرات خوش کودکی . . .
خداحافظ دوران باشکوه کودکی . . .
خداحافظ دنیای یک رنگی و صادقانه ی کودکی . . .
خداحافظ دوستی های پاک و بی آلایش کودکی . . .
خداحافظ ۰ ۰ ۰
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۱ ساعت 23:18 توسط گم کرده راه
|