مادرم ، روزت مبارک

اما تو کجایی ؟!

حال می بایست بر سرخاک بیایم و روزت را تبریک بگویم

کنون که زیر خروارها خاک خفته ای

کنون که دست در دست پدر آرامیده ای

ای مادرم ،

روزت مبارک . . .

درست مثل همیشه که پدر را لحظه ای تنها نمی گذاشتی

موقع پر کشیدن هم دوشادوش پدر پرواز کردی

خوشا به حال پدر که همسفری چون تو داشت

خوشا به حال پدر . . .

همه گویند از این همه گریستن چه سود ؟!

از این همه گریه و زاری شما برای رفتگان چه حاصل ؟؟!!

و من در دل ، آرام پاسخ می دهم

گریه ی من ، گرچه برای پدر و مادر سودی ندارد

اما اشک هایم ، آب سردیست بر آتش دل ؛

تا شاید دردهایم را با آن التیام بخشم

وسوز دلم فروکش کند ؛

گر چه تمامی ندارد . . .

گریه ی من نه برای رفتگان ؛

بلکه برای تنهایی ما آدمیان است . . .

 

 

مادرم ، همه از راهی دور روزت را تبریک گفتند

اما من مثل همیشه تو را در آغوش گرفته و

روزت را تبریک گفتم

چرا که می دانم همیشه کنارم بوده و هستی

پس ای خوب ترینم

ای مادرم ؛

روزت مبارک